خیلی کلافه ام خیلی بیشتر از خیلی

 


مي تراويد آفتاب از بوته ها.
ديدمش در دشت هاي نم زده
مست اندوه تماشا ، يار باد،
مويش افشان ، گونه اش شبنم زده.

لاله اي ديديم - لبخندي به دشت-
پرتويي در آب روشن ريخته.
او صدا را در شيار باد ريخت:
"جلوه اش با بوي خنك آميخته."

رود، تابان بود و او موج صدا:
"خيره شد چشمان ما در رود وهم."
پرده روشن بود ، او تاريك خواند:
"طرح ها در دست دارد دود وهم."

چشم من بر پيكرش افتاد ، گفت:
"آفت پژمردگي نزديك او."
دشت: درياي تپش، آهنگ ، نور.
سايه مي زد خنده تاريك او.

شکست ترانه

ميان اين سنگ و آفتاب ، پژمردگي افسانه شد.
درخت ، نقشي در ابديت ريخت.
انگشتانم برنده ترين خار را مي نوازد.
لبانم به پرتو شوكران لبخند مي زند.
- اين تو بودي كه هر وزشي ، هديه اي نا شناس به دامنت
مي ريخت ؟
- و اينك هر هديه ابديتي است.
- اين تو بودي كه طرح عطش را بر سنگ نهفته ترين چشمه كشيدي ؟
- واينك چشمه نزديك ، نقشش در خود مي شكند.
- گفتي نهال از طوفان مي هراسد.
- و اينك بباليد ، نو رسته ترين نهالان!
كه تهاجم بر باد رفت.
- سياه ترين ماران مي رقصند.
- و برهنه شويد، زيباترين پيكرها!
كه گزيدن نوازش شد.


 

نان ماشینی

 

آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خسیس


هق هق گریه ی خود را خوردند


من دلم می خواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی تب دار بیابان بکشم

دستمالم را اما افسوس

نان ماشینی

در تصرف دارد

......

......

......

آبروی ده ما را بردند!

 

 

...

 

سهراب

زنده باد نامت...

         زنده باد یادت...

                   زنده باد عطر نفسهایت...

 

در دور دست
قويی پريده بی گاه از خواب
شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد
لب‌های جويبار
لبريز موج زمزمه در بستر سپيد
در هم دويده سايه و روشن.
لغزان ميان خرمن دوده
شبتاب می‌فروزد در آذر سپيد
همپای رقص نازك نيزار
مرداب می‌گشايد چشم تر سپيد.
خطی ز نور روی سياهی است:
گويی بر آبنوس درخشد رز سپيد
ديوار سايه‌ها شده ويران
دست نگاه در افق دور
كاخی بلند ساخته با مرمر سپيد.

نام شعر:سپیده

گناهی ندارم

 

 

آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،

 آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري

 ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که

  خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي

  کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام قبله نماز

  مي گزاري که ديگران نگزارده اند !!!!!!

                                                      
                        بر خاک بخواب نازنين تختي نيست آواره شدن حکايت سختي نيست از پاکي

                                اشکهاي خود فهميدم لبخند هميشه راز خوشبختي نيست 

 

از اینجا پیداش کردم
 

امید داشته باش

 

 

فرصتها را غنیمت شماری تا خواهی

و پا به پای لحظه ها به سمت روشنی قدم برداری

احساس زخمی دیروز بند بند وجودت را نشانه می گیرد

و تمام بغض های فروخورده

بی اختیار راه نفست را می بندد

می دانم عاشق شدن سخت است

اما تا کی سکوت

مرهم حرفهای نا گفته می شود

بگذار رویای شیرین دیروز در لحظه های سبز امروز جاری باشد

شاید در فردا های دور بخواهی خاطراتت را ورق بزنی

دیگر کافیست

تا کی غربت پاییز را باید در چشمها دید

و حسر ت سالهای بر باد رفته را چون قصه های ناتمام

دوباره از نو مرور کرد

پس مخور غم گذشته

گذشته ها گذشته...

 

 

 

سفر

 

 

پس از لحظه هاي دراز

بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روئيد

و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند .

و هنوز من

ريشه هاي تنم را در شن رؤ ياها فرو نبرده بودم

كه براه افتادم .

***

پس از لحظه هاي دراز

سايه دستي روي وجودم افتاد

و لرزش انگشتانش بيدارم كرد .

و هنوز من

پرتو تنهاي خودم را

در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم

كه براه افتادم .

***

پس از لحظه اي دراز

پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد

و هنوز من

در مرداب فراموشي نلغزيده بودم

كه به راه افتاد

***

پس از لحظه هاي دراز

يك لحظه گذشت

برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد

دستي سايه اش را از روي  وجودم  برچيد

و لنگري در مرداب ساعت يخ بست

و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

كه در خوابي ديگر لغزيدم .

*****

 

  برای کسی که برای (مطمئنا) شعر سهراب و میزاره

زمستان

 

 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
 به اكراه آورد دست از بغل بيرون
 كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
 چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
 مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
 منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
 تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

 

ماه و خورشید

به سلام ها دل نمی بندم

از خداحافظی ها غمگین نمی شوم

دیگر عادت کرده ام

به تکرار یکنواخت دوری و دوستی

خورشید و ماه !!!

اين خانم چقدر خوشگله

www.sicher.blogfa.com

 

 

در سکوت شب

 

 پنداشتم، سفرم پايان گرفته است،

به‌غايتِ مرزهای توانايی‌ام رسيده‌ام.

سد کرده است راه مرا،

ديواری از صخره‌های سخت.

تاب و توان خود از دست داده‌ام

و زمان، زمانِ فرورفتن

در سکوتِ شب است.

 

اما ببين، چه بی‌انتهاست خواهش تو در درون من.

و اگر واژه‌های کهنه بميرند در تنم،

آهنگ‌های تازه بجوشند از دلم؛

و آنجا که امتدادِ راه‌ِ رفته،

گُم شود از ديدگان من،

باری چه باک، رخ می‌نمايد،

گسترده و شگرف، افق تازه‌ای در برابرم

رو به غروب

ریخته سرخ غروب
 جا به جا بر سر سنگ
کوه خاموش است
می خروشد رود
 مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ کبود
 سایه آمیخته با سایه
سنگ با سنگ گرفته پیوند
روز فرسوده به ره می گذرد
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یک لبخند
جغد بر کنگره ها می خواند
لاشخورها سنگین
از هوا تک تک ایند فرود
 لاشه ای مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش
زیر پیشانی او
مانده دو گود کبود
 تیرگی می اید
 دشت می گیرد آرام
قصه رنگی روز
می رود رو به تمام
شاخه ها پژمرده است
سنگها افسرده است
رود می نالد
جغد می خواند
غم بیامیخته با رنگ غروب
می ترواد ز لبم قصه سرد
 دلم افسرده در این تنگ غروب

                                                                                  سهراب سپهری

                                        

                          

شبانه

اعترافي طولانيست شب اعترافي طولانيست

فريادي براي رهائيست شب فريادي براي رهائيست

و فريادي براي بند.

 

شب 

اعترافي طولانيست.

***

اگر نخستين شب زندان است

يا شام واپسين

- تا آفتاب ديگررا

در چهار راه ها فراياد آري

يا خود به حلقه دارش از خاطر

ببري-،

فريادي بي انتهاست شب فريادي بي انتهاست

فريادي از نواميدي فريادي از اميد،

فريادي براي رهائيست شب فريادي براي بند.

 

شب فريادي طولانيست

راز

آب از ديار دريا،

با مهر مادرانه،

آهنگ خاك مي كرد !

***

برگرد خاك ميگشت

گرد ملال او را

از چهره پاك مي كرد،

***

از خاكيان، ندانم

ساحل به او چه مي گفت

كان موج ناز پرورد،

سر را به سنگ مي زد

خود را هلاك مي كرد !

***

                           

اینم از من

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند

يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني

تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

دریا

خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ

خداحافظي

بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد

 

 

ساكت و تنها

چون كتابي در مسير باد

مي خورد هر دم ورق اما،

هيچ كس او را نمي خواند

برگ ها را ميدهد بر باد

مي رود از ياد

                            هيچ چيز از او نمي ماند

                    بادبان كشتي او در مسير باد

                    مقصدش هر جا كه باداباد

                    بادبان را ناخدا باد است

                    ليك او را هم خدا ، هم ناخدا باد است...   

                                                                     قيصر امين پور     

 

 

   

هستم تا تو هستي

 

 

يك شب دلم خواهد كه مهمانت كنم

          

                        از  ديده  بيگانه  پنهانت  نازت كشم , مستت كنم

                            مست و غزل خوانت كنم 

 همراز دل , دمساز دل

                             هم  صحبت  جانت  كنم  

  نعمه  بر آرم  از  سازي

               مستانه  خوانم  آوازي 

                            در گوش تو گويم رازي

  يك شب دلم خواهد كه مهمانت كنم

                       از  ديده  بيگانه  پنهانت  كنم

  بيا  كه  از جا خيزم

                                 به  پاي تو گل  ريزم

               ستاره اي نگاه تو

             بيا و كن مستم يك شب

 چه مي شود باري كه از ره ياري

                     قدم   تو بگذاري  به ديده  من؟

 ديده به ره دارد در اين شب تارم

                        بيا  تو اي  يار  رميده   من

 يك شب دلم خواهد كه مهمانت كنم

                      از  ديده   بيگانه  پنهانت  كنم

دریا

این آپ فقط به خاطر دریاست شعر خیلی قشنگیه حتما بخونید اگه بخواید آهنگشم براتون میزارم.

www.sicher.blogfa.com

 

يادته كناره دريا روي ماسه هاي ساحل                   گفتيكه هرگز تو از من نميشي يه لحظه غافل

دوتا قلب عاشقونه روي ماسه ها كشيدي                  گفتي تار موي من رو به همه دنيا نميدي

نه،مگه تو نگفته بودي واسه تو رفيق راهم               ما چه نقشه ها كشيديم واسه فرداهاي با هم

تو مگفتي كه بموني پاك و بي ريا وساده                 دستاي همٌ بگيريم توي پيچ و خم جاده

اما افسوس آب دريا قلبارو از هم جدا كرد               دل سنگ آبي آب لبامونو بي صدا كرد

تويه چشم بهم زدن با آب دريا خاطراتم                  حالا يه دل واسه من موند كه اونم مونده تو ماتم

 

 

بميرم اون دم آخر چي به روز عشقم اومد              هي نگاش به من مي افتاد كاري از من بر نيومد

ميديدم كه لاي موجا دنبال دستام ميگرده                 با غم و گريه و زاري مگه عشقم بر ميگرده

خون بهاشومن نميخوام عشقمو داري ميگيري          دريا و ساحل سنگش اي خدا كنه بميري

ميدونم كه لاي موجا دنبال دستام ميگرده               اي خدا خودت نگاه كن دريا با دلم چه كرده

اما افسوس آب دريا قلبارو از هم جدا كرد             دل سنگ آبي آب لبامونو بي صدا كرد

تويه چشم بهم زدن با آب دريا خاطراتم                حالا يه دل واسه من موند كه اونم مونده تو ماتم

 

 

از لبه دريا و ساحل هر كي يه خاطره داره

         آخه دست خيليهارو توي دست هم ميزاره

                   در يا حرفي دارم اما واسه ي گلايه ديره

                        از خدا ميخوام كه هيچ وقت عشقتو ازت نگيره

                                    اما نا رفيقي كردي   كردي عشقمو نشونه

                                                 باشه اشكالي نداره ما خدامون مهربونه

تا آپ بعد بای  

اینم به خاطر اینکه نگید چرا آپ نمیکنی به خدا سرم شلوغ بود نتونستم

www.sicher.blogfa.com

 

آدم ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند... و گنجشکها جدي جدي مي ميرند... آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند... و قلبها جدي جدي مي شکنند... و تو شوخي شوخي لبخند مي زني... و من جدي جدي عاشق ميشم

 

 

 

امشب خاکسترم ، از تو میگویم
که شعله ای بودی در پس نا امیدی هایمان
پائیز است، پریشان، ویرانِِ ِ  ویران 
آوارۀ این زمین

نگاهم به آسمان که میرود دیگر باز نمی گردد
می ترسم گم شوم در آبی ها، خاکستری ها
سرگردان ِ این خاک
در وَهمِِ ِ سیاه شب 

                                                                           
به چشمانت که میرسم خانه مردگان میشود  نمیدانم چرا ؟

به قامتت که می رسم خم میشود قامتم   نمیدانم چرا ؟
نیستی، نمی یابم ترا
هستی اما، همه جا
در چشمان همه عاشقان،
در خنده کودکان 
در زلال ِ آفتاب  


با تو که میشوم، می مانم، گم نمی شوم
بی تو اما   ملالِ ِ پاییز را دگر برنمی تابم


هستی ام با تمام رنج هایت پٌر شده است
ترا میگویم تو، او، همه
که آنجا خفته اید، بی نام و بی نشان


برخاک که دست می سایم  بوی ترا میدهد 
تو ، او ، همه
که خفته اید آنجا با کاکٌل های خونین 
بی نام ، بی نشان


امشب خاکسترم
خورشید شب، خورشید شبهای تلخ تلخ .

 

 

 

 

    دستانم را

    بالا مي كنم

    چون مي دانم

    كسي هست كه

    دعاي سر انگشتانم

    را اجابت كند

 

 

 

 

 

 

 

                     اوقات فراغتم را روي تخته سنگ هاي درياي قلبم تمرين نيافتادن ميكنم

                                   چون مي دانم شايد قلبم  غرق شدن را تاب بياورد

                                          اما من ياد تو  را چه كنم كه در اعماق قلبم

                                                   خود دريايست بيكران  

آدمک آخر دنياست بخند
آدمک مرگ همينجاست بخند
دست خطي که تو را عاشق کرد
شوخي کاغذي ماست بخند
آدمک خر نشوي گريه کني
آن خدايي که بزرگش خواندي
بخدا مثل تو تنهاست بخند

شعر


 

وقتي از غربت ايام دلم مي گيرد ،،، مرغ اميد من از شدت غم ميميرد
دل به روياي خوش خاطره ها مي بندم ،،، بازهم خاطره ها دست مرا مي گيرد

چون عهده نمی شود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل پر سودا را
می نوش بماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را

یک جام پر از شراب دستت باشد
تا حال من خراب دستت باشد

این چند هزارمین شب بی خوابیست

ای عشق فقط حساب دستت باشد

 

 

عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست

عاشقی مقدورهر عیاش نیست

غم کشیدن صنعت نقاش نیست

نشنو از نی نی حصیری بینواست
بشنو از دل دل حریم کبریاست

نی بسوزد خاک و خاکستر شود

دل بسوزد خانه ی دلبر شود

ای که دور از من و یاد منی
با خبر باش که دنیای منی
شادیت شادی من
غصه ات غصه ی من
قلب من خانه تو
خانه ات قبله ی من

از دی که گذشت هیچ از آن یاد مکن
فردا که نیامدست فریاد مکن

بر نامده و گذشته بنیاد مکن

حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

چون حاصل آدمی در این شورستان
جز خوردن غصه نیست تا کندن جان
خرم دل آنکه زین جهان زود برفت
وآسوده کسی که خود نیامد به جهان

 

آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی
معذوری اگر در طلبش می کوشی
باقی همه رایگان نیرزد هشدار
تاعمر گران مایه بدان نفروشی
آنها که کهن شدند و اینها که نوند
هر کس به مراد خویش یک یک بدوند
این کهنه جهان به کس نماند باقی
رفتند و رویم و دیگر آیند و روند

هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلوم شد که هیچ معلوم نشد

چون نیست حقیقت و یقین اندردست
نتوان به امید اشک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست
در بی خبری مرد چه هشیار چه مست

از رفته قلم هیچ دگرگون نشود
وز خوردن غم بجز جگر خون نشود
گر در همه عمر خویش خونابه خوری
یک قطره از آن که هست افزون نشود

بر من قلم قضا چو بی من رانند
پس نیک و بدش زمن چرا پندارند
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو
فردا به چه حجتم به داور خوانند

در دهر هرآنکه نیم نانی دارد
از بهر نشست آشیانی دارد
نه خادم کس بود نه مخدوم کسی
گو شاد بزی خوش جهانی دارد

تاتوانی رنجه مگردان کس را
بر آتش خشم خویش منشان کس را
گر راحت جاودان طمع میداری
میرنج همیشه و مرنجان کس را

گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟!
گفتمش: دل مال تو، تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روي خاک افتاده بود

جاي پايش روي دل جا مانده بود

دريا

 

ساعتي در خود نگر تا کيستي
از کجايي، از چه هستي، چيستي

در جهان بهرچه عمري زيستي
جمع هستي را بزن بر نيستي

عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
.
عاشقی مقدورهر عیاش نیست
غم کشیدن صنعت نقاش نیست.

تقصير دلم چيست اگر روي تو زيباست
حاجت به بيان نيست كه از روي تو پيداست

من تشنه ي يك لحظه تماشاي تو هستم

افسوس كه يك لحظه تماشاي تو روياست

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
بنیاد مکن تو حیله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می مینخوری
صد لقمه خوری که می غلامست آنرا

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
چون لاله رخ و چوسرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا

I asked for light .God gave me sun

I asked for water . God gave me rain

I asked for happiness

and God gave me you