پنداشتم، سفرم پايان گرفته است،

به‌غايتِ مرزهای توانايی‌ام رسيده‌ام.

سد کرده است راه مرا،

ديواری از صخره‌های سخت.

تاب و توان خود از دست داده‌ام

و زمان، زمانِ فرورفتن

در سکوتِ شب است.

 

اما ببين، چه بی‌انتهاست خواهش تو در درون من.

و اگر واژه‌های کهنه بميرند در تنم،

آهنگ‌های تازه بجوشند از دلم؛

و آنجا که امتدادِ راه‌ِ رفته،

گُم شود از ديدگان من،

باری چه باک، رخ می‌نمايد،

گسترده و شگرف، افق تازه‌ای در برابرم