امشب خاکسترم ، از تو میگویم
که شعله ای بودی در پس نا امیدی هایمان
پائیز است، پریشان، ویرانِِ ِ ویران
آوارۀ این زمین
نگاهم به آسمان که میرود دیگر باز نمی گردد
می ترسم گم شوم در آبی ها، خاکستری ها
سرگردان ِ این خاک
در وَهمِِ ِ سیاه شب
به چشمانت که میرسم خانه مردگان میشود نمیدانم چرا ؟
به قامتت که می رسم خم میشود قامتم نمیدانم چرا ؟
نیستی، نمی یابم ترا
هستی اما، همه جا
در چشمان همه عاشقان،
در خنده کودکان
در زلال ِ آفتاب
با تو که میشوم، می مانم، گم نمی شوم
بی تو اما ملالِ ِ پاییز را دگر برنمی تابم
هستی ام با تمام رنج هایت پٌر شده است
ترا میگویم تو، او، همه
که آنجا خفته اید، بی نام و بی نشان
برخاک که دست می سایم بوی ترا میدهد
تو ، او ، همه
که خفته اید آنجا با کاکٌل های خونین
بی نام ، بی نشان
امشب خاکسترم
خورشید شب، خورشید شبهای تلخ تلخ .