X
تبلیغات
بنام خدا
 

+ نوشته شده توسط دریا در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 22:39 |

مي تراويد آفتاب از بوته ها.
ديدمش در دشت هاي نم زده
مست اندوه تماشا ، يار باد،
مويش افشان ، گونه اش شبنم زده.

لاله اي ديديم - لبخندي به دشت-
پرتويي در آب روشن ريخته.
او صدا را در شيار باد ريخت:
"جلوه اش با بوي خنك آميخته."

رود، تابان بود و او موج صدا:
"خيره شد چشمان ما در رود وهم."
پرده روشن بود ، او تاريك خواند:
"طرح ها در دست دارد دود وهم."

چشم من بر پيكرش افتاد ، گفت:
"آفت پژمردگي نزديك او."
دشت: درياي تپش، آهنگ ، نور.
سايه مي زد خنده تاريك او.

+ نوشته شده توسط هريس در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 و ساعت 20:41 |
ميان اين سنگ و آفتاب ، پژمردگي افسانه شد.
درخت ، نقشي در ابديت ريخت.
انگشتانم برنده ترين خار را مي نوازد.
لبانم به پرتو شوكران لبخند مي زند.
- اين تو بودي كه هر وزشي ، هديه اي نا شناس به دامنت
مي ريخت ؟
- و اينك هر هديه ابديتي است.
- اين تو بودي كه طرح عطش را بر سنگ نهفته ترين چشمه كشيدي ؟
- واينك چشمه نزديك ، نقشش در خود مي شكند.
- گفتي نهال از طوفان مي هراسد.
- و اينك بباليد ، نو رسته ترين نهالان!
كه تهاجم بر باد رفت.
- سياه ترين ماران مي رقصند.
- و برهنه شويد، زيباترين پيكرها!
كه گزيدن نوازش شد.


 

+ نوشته شده توسط هريس در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 و ساعت 20:40 |
 

آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خسیس


هق هق گریه ی خود را خوردند


من دلم می خواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی تب دار بیابان بکشم

دستمالم را اما افسوس

نان ماشینی

در تصرف دارد

......

......

......

آبروی ده ما را بردند!

 

 

+ نوشته شده توسط دریا در شنبه هجدهم آبان 1387 و ساعت 16:43 |
 
+ نوشته شده توسط دریا در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 16:20 |
زنده باد نامت...

         زنده باد یادت...

                   زنده باد عطر نفسهایت...

 

در دور دست
قويی پريده بی گاه از خواب
شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد
لب‌های جويبار
لبريز موج زمزمه در بستر سپيد
در هم دويده سايه و روشن.
لغزان ميان خرمن دوده
شبتاب می‌فروزد در آذر سپيد
همپای رقص نازك نيزار
مرداب می‌گشايد چشم تر سپيد.
خطی ز نور روی سياهی است:
گويی بر آبنوس درخشد رز سپيد
ديوار سايه‌ها شده ويران
دست نگاه در افق دور
كاخی بلند ساخته با مرمر سپيد.

نام شعر:سپیده

+ نوشته شده توسط هريس در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 20:45 |

 

 

آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،

 آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري

 ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که

  خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي

  کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام قبله نماز

  مي گزاري که ديگران نگزارده اند !!!!!!

                                                      
                        بر خاک بخواب نازنين تختي نيست آواره شدن حکايت سختي نيست از پاکي

                                اشکهاي خود فهميدم لبخند هميشه راز خوشبختي نيست 

 

از اینجا پیداش کردم
 

+ نوشته شده توسط هريس در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 21:50 |


Powered By
BLOGFA.COM